تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

 

بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "

نوشته شده در چهار شنبه 12 بهمن 1398برچسب:,ساعت 1:24 توسط بی همتا | |


 
 
ﺩﺭﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ،
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺻﺤﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
 
 
ﻫﺮﮔﺎﻩ
 
ﺍﺯﺑﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
 
ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﯾﺪ...
 
ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
 
ﺍﺯ ﻫﺮﺳﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ..!
 
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺍﺳﺖ!!!
 
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 12:10 توسط بی همتا | |

 

 
از حکیمی پرسیدند:
 
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
 
با خنده جواب داد:
 
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
 
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است.
 
پرواز که کنی،
 
آنجا میرسی که خودت می‌خواهی .
 
پرتابت که کنند ،
 
آنجا می‌روی که آنان می‌خواهند .
 
پس پرواز را بیاموز...!
 
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست ،
 
به "قفس" میگوید تقدیر.

 
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 12:4 توسط بی همتا | |


 
قانون اول:
 
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد،
 
خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند
 
که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.
 
نتیجه گیری:

ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 11:58 توسط بی همتا | |

 

گام اول: 
 
دنیا دو روز است
 
یک روز با تو و روز دیگر علیه تو
 
روزی که با توست مغرور مشو
 
و روزی که علیه توست ناامید مشو
 
زیرا هر دو پایان پذیرند ...

 
گام دوم:
 
بگذارید و بگذرید 
 
ببینید و دل نبندید 
 
چشم بیاندازید و دل نبازی
 
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

گام سوم:
 
اشکها خشک نمیشوند مگر بر اثر قساوت قلبها
 
و قلبها سخت و قسی نمیگردند مگر به سبب زیادی گناهان
 
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺷﺐ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﭙﺎﺭ؛
 
ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﺏ، زیراﮐﻪ ﺧﺪﺍ بیدار است...
 
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 11:53 توسط بی همتا | |


اگر می‌ دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم
 
به تو می‌ گفتم « دوستت دارم »
 
و نمی‌ پنداشتم تو خود این را می‌ دانی..
 
همیشه فردایی نیست
 
تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ ها به ما دهد.
 
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش
 
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. 
 
مراقبشان باش..
 
به خودت این فرصت را بده تا بگویی :
 
« مرا ببخش » ، « متاسفم » ، « خواهش می‌ کنم » ، « ممنونم »
 
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن
 
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد
 
اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری
 
خودت را مجبور به بیان آنها کن
 
به دوستان و همه‌ ی آنهایی که دوستشان داری
 
بگو چقدر برایت ارزش دارند
 
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود
 
و روزی با اهمیت نخواهد گشت 

#گابریل_گارسیا_مارکز
 
 
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 11:47 توسط بی همتا | |

 

نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 11:42 توسط بی همتا | |

 

"مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت.
 
می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت
 
در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم
 
کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای
 
این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،
 
به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛
 
شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش،
 
کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل می‌کند…
 
آدمی باید به این کشف و شهود برسد
 
که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد…
 
خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است.
 
اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند،
 
قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد
 
و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود."

#لورا_اسکوئیول
از كتاب : 
مثل آب برای شکلات
 
نوشته شده در چهار شنبه 7 مهر 1395برچسب:,ساعت 11:39 توسط بی همتا | |

چون
 
 خيال تو
 
 درآيد به دلم
 
 رقص کنان
 
چه خيالات دگر 
 
مست درآيد 
 
به ميان
 
سخنم مست و
 
 دلم مست و 
 
خيالات تو 
 
مست
 
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
 
مولانا
نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:,ساعت 10:49 توسط بی همتا | |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

 آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست

و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید :

آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود

نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان عشق,عشق واقعی,,ساعت 10:29 توسط بی همتا | |

روزی لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!


و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:


اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری


هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی


در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری


آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست

نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1395برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,,ساعت 10:19 توسط بی همتا | |

چارلی چاپلین :
 
وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و
 
هرشب یک آرزو می‌کردم.
 
 مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛
 
می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
 
یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛
 
می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
 
یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
 
گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
 
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
 
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
 
 دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید
 
«هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
 
گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟»
 
گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» 
 
گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم
 
به شرط آنکه بخوابی.
 
نوشته شده در پنج شنبه 22 بهمن 1394برچسب:,ساعت 1:40 توسط بی همتا | |

 
دیالوگ ماندگار برنامه کلاه قرمزی 94
 
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺁﺯﻣﺎﺵ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﺷﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ،
 
ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ
 
آقای ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ؟
 
ﺩﺍﺭﻱ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ؟
 
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺟﺪﻱ ﻣﻴﮕﻢ ...
 
ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ
 
ﺳﻴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻩ!
نوشته شده در چهار شنبه 21 بهمن 1394برچسب:,ساعت 17:19 توسط بی همتا | |

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
 
ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ
 
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
 
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
 
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
 
!ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ،
 
ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
 
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ
 
ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!
 
ﺣﺎﻻ ...
 
 ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،
 
ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ
 
ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ...
 
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
 
از كتاب طلايى كوچك 
نویسنده دیل کارنگی
نوشته شده در چهار شنبه 21 بهمن 1394برچسب:,ساعت 16:58 توسط بی همتا | |

 

گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای
 
در جهان است پرسیدند:
 
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
 
او در پاسخ گفت :
 
"زادگاه من انگلستان است.
 
در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم
 
و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم،
 
هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم. 
 
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم
 
و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم
 
و از او درخواست پول کردم.
 
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت:
 
به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
 
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
 
گفت: ساده است.
 
یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
 
 گفتم: عجب حرفی می‌زنید آقا،
 
یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
 
 - بیست پوند چطور است؟ 
 
 - شوخی می کنید؟! 
 
 - بر عکس، کاملا جدی می گویم.
 
 - جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
 
 او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید. 
 
گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید،
 
من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد.
 
 گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد،
 
پس قیمت قلب تو چقدر است؟
 
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟
 
لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
 
گفتم: بله، درست فهیمیده‌اید. 
 
گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی،
 
اما داری گدایی می‌کنی ...!
 
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟

گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
 
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام
 
اما این بار مرد ثروتنمدی بودم
 
که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به دست آورده بود. 
 
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم
 
و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..."
 
 
 

   قصه ها  برای بیدار کردن ما نوشته شدند،
 
اما تمام عمر،  ما برای خوابیدن از آنها استفاده کردیم ...
 
نوشته شده در چهار شنبه 21 بهمن 1394برچسب:داستان,داستان کوتاه,داستانک,ساعت 16:39 توسط بی همتا | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 36 صفحه بعد


آخرين مطالب
» حرف حساب...
» انتخاب با خودته...
» قوانین زندگی...
» گام های زندگی...
» اگر...
» عاشق شدن...
» کبریت وجودتون نم نخوره...
» چون خیال تو در آید به دلم...
» داستانک...
» داستانک...
» به شرط آنکه بخوابی...
» آزمایش الهی...
» دوست داشتن..
» قیمت تو چقدر است؟
» سکون
» گاهی برای بخشیدن....
» به انسان بودنت شک کن...
» گدای حقیقی...
» زندگی...
» داستانک....

Design By : RoozGozar.com